. .. رادين پسري ،قند عسلي ده روزه شد ...
به نام خداوند يكتا
افريننده بي همتا
- رادين پسري ،قند عسلي ده روزه شد 24 /08/1390
ده روز ازتولد پسر قشنگم مي گذره و يكمي پسري جون گرفته و بزرگ شده . خدا رو شكر اين ده روز به خوبي و خوشي گذشته و مشكل خاصي پيش نبومده.
تو اين ده روز رادينم 4 بار به حموم رفته و من تا حالا نه جرات كردم ببرمش حموم. نه ، حتي به عنوان دستار ، كمك مادر روحي كردم .چون نه دلش و داشتم و نه توانشو و زحمت هر بار رو مادر روحي با دستياري بابا محسن كشيدند.
الان هم مادر روحي رادين جون رو برده حموم بنا به رسم روز دهم يا ده چله . من هم دارم لباس هاشو مرتب مي كنم تا وقتي بيرون اومد زودي بپوشي تا خداي نكرده سرما نخوره.
حالم زياد خوب نيست چون امروز روز اخريه كه مادر روحي كنارمه و الان احساس نگراني همه وجودم رو گرفته با اين كه ميدونم مادر روحي تو همين شهر وتو همين محل هستش و مرتب بهم سر ميزنه اما باز نگرانم كه نتونم از پسري خوب مراقبت كنم.
قند عسلم كه از حموم اومد مثل هميشه خشكل و مثل يه دسته گل شده بود.لباي هاشو كه پوشيد مطابق معمول شيرش رو خورد و لالا كرد. مدتي بعد بابا احمد اومد دنبال مادر روحي و بعد از كمي نشستن مادر روحي رو با خودش برد و من موندم دست نتها ...
مادر روحي كه رفت مدتي رادين رو بغل كردم.ديگه من بودم و بابا محسن و رادين پسري،يه خانواده سه نفره .چند دقيقه اي به رادين زل زدم. با اومدن بابا محسن تو اتاق يهو بغضم تركيد و شروع كردم به گريه . بابا محسن كه اين صحنه رو ديد كنارمون نشست و با يه دست دستهاي پسري رو نوازش مي كرد و با دست ديگه اشكهاي منو پاك مي كرد و منو دلداري مي داد كه يكي دو روز بگذره عادت ميكني و مامان كه همين جاست و نزديكمونه،نگران نباش.
راست مي گفت،وقتي خوب فكر كردم ياد مادر روحي افتادم كه بعد از رفتن مادرجونم بعد ده روز تولدم به شمال ، مادر روحي حسابي دست تنها بوده تو شهر غريب ...
بعد از كمي فكر كردن بلاخره با خودم كنار اومدم و آروم شدم و به شيريني اينكه ديگه يه خانواده درست حسابي شديم فكر كردم...
مدتي بعد بابا محسن با هديه ايي كه واسم گرفته بود وكه يه تو گردني توپي و يه انگشتر توپي بود خوشحاليم رو دو چندان كرد.




. .. رادين پسري ،قند عسلي ده روزه شد ...
