زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

. .. رادين پسري ،قند عسلي ده روزه شد ...

1390/8/24 23:54
نویسنده : مامان رادين
164 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خداوند يكتا

افريننده بي همتا

 

  •        رادين پسري ،قند عسلي ده روزه شد                                   24 /08/1390

 

شِـکلک هآے خآنومے     ده روز ازتولد پسر قشنگم مي گذره و يكمي پسري جون گرفته و بزرگ شده . خدا رو شكر اين ده روز به خوبي و خوشي گذشته و مشكل خاصي پيش نبومده.

شِـکلک هآے خآنومے   تو اين ده روز رادينم 4 بار به حموم رفته و من تا حالا نه جرات كردم ببرمش حموم. نه ، حتي به عنوان دستار ، كمك مادر روحي كردم .چون نه دلش و داشتم و نه توانشو و زحمت هر بار رو مادر روحي با دستياري بابا محسن كشيدند.

شِـکلک هآے خآنومے     الان هم مادر روحي رادين جون  رو برده حموم بنا به رسم روز دهم يا ده چله . من هم دارم لباس هاشو مرتب مي كنم تا وقتي بيرون اومد زودي بپوشي تا خداي نكرده سرما نخوره.

شِـکلک هآے خآنومے     حالم زياد خوب نيست چون امروز روز اخريه كه مادر روحي كنارمه و الان احساس نگراني همه وجودم رو گرفته با اين كه ميدونم مادر روحي تو همين شهر وتو همين محل هستش و مرتب بهم سر ميزنه اما باز نگرانم كه نتونم از پسري خوب مراقبت كنم.

شِـکلک هآے خآنومے     قند عسلم كه از حموم اومد مثل هميشه خشكل و مثل يه دسته گل شده بود.لباي هاشو كه پوشيد مطابق معمول شيرش رو خورد و لالا كرد. مدتي بعد بابا احمد اومد دنبال مادر روحي و بعد از كمي نشستن مادر روحي رو با خودش برد و من موندم دست نتها ...  

شِـکلک هآے خآنومے     مادر روحي كه رفت مدتي رادين رو بغل كردم.ديگه من بودم و بابا محسن و رادين پسري،يه خانواده سه نفره .چند دقيقه اي به رادين زل زدم.   با اومدن بابا محسن تو اتاق يهو بغضم تركيد و شروع كردم به گريه . بابا محسن كه اين صحنه رو ديد كنارمون نشست و با يه دست دستهاي پسري رو نوازش مي كرد و با دست ديگه اشكهاي منو پاك مي كرد و منو دلداري مي داد كه يكي دو روز بگذره عادت ميكني و مامان كه همين جاست و نزديكمونه،نگران نباش.

شِـکلک هآے خآنومے      راست مي گفت،وقتي خوب فكر كردم ياد مادر روحي افتادم كه بعد از رفتن مادرجونم بعد ده روز تولدم به شمال ، مادر روحي حسابي دست تنها بوده  تو  شهر غريب ...

شِـکلک هآے خآنومے     بعد از كمي فكر كردن بلاخره با خودم كنار اومدم و آروم شدم و به شيريني اينكه ديگه يه خانواده درست حسابي شديم فكر كردم...

شِـکلک هآے خآنومے    مدتي بعد بابا محسن با هديه ايي كه واسم گرفته بود وكه يه تو گردني توپي و يه انگشتر توپي بود خوشحاليم رو دو چندان كرد. 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)